تبليغاتX
ضد حال.......
اذيت و آزار ديگران توسط وبلاگ
اذيت و آزار ديگران توسط وبلاگ

چند گام مؤثر براي اذيت و آزار ديگران توسط وبلاگ

مواد لازم:
- خودتان (يك عدد)
- كامپيوتر
- اشتراك اينترنت رايگان يا كم‌هزينه
- يك عدد وبلاگ و چند اي‌ميل
- وقت و بيكاري به مقدار فراوان
- فرهنگ پايين استفاده از رسانه به ميزان كافي

ابتدا يك وبلاگ بسازيد. چون شما فقط قصد مردم‌آزاري داريد پس يك ريال خرج نكنيد و فقط از فضاي رايگان استفاده كنيد. هر طور شده تبليغ بالاي آن را برداريد. به شما تبريك مي‌گوييم. شما اكنون يك رسانه در اختيار داريد كه مي‌توانيد توسط آن مردم‌آزاري كنيد و كار رسانه نيز فقط همين است.
حال مي‌پردازيم به روش‌هاي آزار ديگران:
پاچه‌گير خوبي باشيد. اگر روحيه‌ي پاچه‌گيري نداشته باشيد نمي‌توانيد به آزار ديگران بپردازيد. اول ليستي از وبلاگ‌هاي پرمخاطب تهيه كنيد و شروع كنيد به حمله كردن و فحش دادن به آنها. مي‌توانيد به صورت مجازي آنها را هم گاز بگيريد و احياناً مشت و لقدي نثارشان كنيد و به صورتشان پنجول بكشيد. اين‌طور جلب توجه مي‌كنيد و همه مي‌فهمند چقدر مهم هستيد و يك‌شبه ره چند ساله را خواهيد پيمود.
در اين موارد به هيچ عنوان از اسم واقعي خودتان استفاده نكنيد چون شما خيلي مهم هستيد و تمام دستگاه‌هاي امنيتي جهان دنبال شما هستند.
تمام وبلاگ‌نويسان دشمن شما هستند حتي اگر خلاف آن ثابت شود. اين را يك اصل بدانيد. بنابر اين وبلاگ براي دوستي و ارتباط نيست بلكه براي ايجاد دشمني و ديگرآزاري به كار مي‌رود.
به هر كه و هر چه دلتان خواست در وبلا‌گتان فحش بدهيد. آزادي بيان يعني همين.
تمام آن‌چه را در كوچه و خيابان آموخته‌ايد مخصوصاً فحش‌هاي جنسي را در وبلاگ خود استعمال كنيد. وبلاگ را براي همين كارها ساخته‌اند.
از كامنت‌هاي ديگران غافل نشويد. هيچ وقت يك حرف مثبت در كامنت ديگران ننويسيد و تا مي‌توانيد چاك دهن را باز كرده و هر چه خواستيد در كامنت ديگران بنويسيد. مهم نيست كه مطلب را خوانده باشيد يا نه. استفاده و نام بردن از اعضا و جوارح جنسي‌ خيلي براي روحيه‌تان مفيد است. چون اعضاي جنسي‌تان را براي اين كارها ساخته‌اند و كامنت هم براي همين چيزهاست نه نظر دادن.
آبكش‌صفت و سخن‌چين باشيد. ليست خوب و بد بسازيد. از آنها كه بدتان مي‌آيد ليستي با عنوان وبلاگ‌هاي خائن و خودفروش بسازيد و هر كس كه چيزتان را ماليد با عنوان دوستان و مبارزين و قهرمانان ملت نام ببريد. مهم نيست كه صاحب وبلاگ‌ها را نشناسيد مهم اين است كه شما فقط قصد مردم‌آزاري داريد و وظيفه‌ي وبلاگ همين است.
براي ديگران ويروس بفرستيد بلكه چيزي سر كامپيوترشان درآيد و عقده‌ي حسد شما كمي آرام بگيرد.
چند وبلاگ ديگر با اسامي مستعار ديگر بسازيد و در آنها به وبلاگ اصلي‌تان لينك بدهيد و تا مي‌توانيد با آن اسم‌ها از خودتان تعريف و تمجيد كنيد.
تا مي‌توانيد در وبلاگ‌تان به اقوام و مردمان مختلف بد و بيراه بگوييد. مهم نيست چون شما با اسم مستعار مي‌نويسيد كسي به هويت پشت‌كوهي خودتان پي نخواهد برد.
در وبلاگ ديگران به نام كسان ديگر كامنت بگذاريد و در وبلاگ كسان ديگر به نام ديگران. بعد كه خوب دعوايشان شد، وسط بپريد و با كدخدامنشي آنها را نصيحت كنيد كه اين‌قدر بد نباشند و مثل شما باشند.
لينك ديگران را بگذاريد و هر وقت عشق‌تان كشيد آن را برداريد ولي اگر ديگران لينك شما را برداشتند تا مي‌توانيد به آنها بد و بيراه بگوييد.
انواع و اقسام منوهاي پاپ‌آپ جهنده و خزنده و پرنده را در ورود و خروج وبلاگ‌تان به كار ببريد و در متن آنها هم از درپيتيسم غافل نشويد.
به هيچ اصول انساني و اخلاق ارتباطي و هيچ نوع شرفي پايبند نباشيد. سعي كنيد تمام آن‌چه در خانواده‌تان آموخته‌ايد و تمام فرهنگ‌تان را به اين روش‌ها نمايش بگذاريد.
هيچ وقت به اين فكر نكنيد كه پشت هر وبلاگ يك انسان است و شايد با آزارهاي شما ضرر مالي و جسمي و روحي ببيند اصلاً اين‌طور نيست و بي‌خيال وجدان بشويد. وبلاگ و اين حرف‌ها؟



+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 5:3 PM توسط علی |
چگونه جای مناسب برای کارمند جديد را تشخيص دهيم؟!

چگونه جای مناسب برای کارمند جديد را تشخيص دهيم؟!

1. 400 آجر را در اتاقي بسته بگذار.
2. کارمندان جديد را در اتاق بگذار و در را ببند. 
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد. 
سپس موقعيتها را تجزيه تحليل کن: 
الف: اگر آنها آجرها را دارند مي شمرند آنها را بخش حسابداري بگذار. 
ب: اگر آنها از نو (براي بار دوم) دارند آنها را مي شمرند، آنها را در بخش مميزي بگذار. 
س: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسي بگذار. 
د: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده اي مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ريزي بگذار. 
اي: اگر آنها آجرها را به يکديگر پرتاب مي کنند آنها را در بخش اداري بگذار.
اف: اگر آنها در حال خوابند، آنها را در بخش حراست بگذار. 
جي: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوري اطلاعات بگذار. 
اچ: اگر آنها بيکار نشسته اند آنها را در قسمت نيروي انساني بگذار. 
آي:اگر آنها سعي مي کنند آجرها ترکيبهاي مختلفي داشته باشند و مدام جستجوي بيشتري مي کنند و هنوز يک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار. 
جي: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاريابي بگداز .
کا: اگر آنها به بيرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ريزي استراتژيک بگذار.
ال: اگر آنها با يکديگر در حال حرف زدن هستند: بدون هيچ نشانه اي از تکان خوردن آجرها، به آنها تبريک بگو و آنها را در قسمت مديريت ارشد قرار بده



+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 5:2 PM توسط علی |
عشق خر
عشق خر

آهو خیلی خوشگل بود. یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 5:1 PM توسط علی |
جون من بخور
جون من بخور

مرد- بخور، يه ذره بخور ديگه
زن- نه دوست ندارم، حالم بد ميشه
مرد- بخور، به خدا تميزه تازه شستمش
زن- ميگم دوست ندارم، اصرار نکن
مرد- حالا تو بخور، اگه بخوري من حال ميکنم
زن- اگه نخورم چي؟
مرد- د بخور ديگه، اين همه واسش توي حموم زحمت كشيدم كه تميز شه تا تو بخوريش، تو بخور، جاي دوري نميره، بخور عزيزم
زن- خوب آخه بدم ميياد، چندشم ميشه، اصلا از تصور اينكه بزارمش توي دهمن حالم بد ميشه، ميترسم دلم درد بگيره آخه
مرد- نه نترس، اولش اينطوري، يه خورده كه بخوري عادت ميكني، بيشتر زنها ميخورن چرا چيزيشون نميشه پس؟
زن- غلط کردن بقيه زنها، من با بقيه فرق دارم
مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقيه بشي، آفرين خوشگلکم. بخور عزيزم
زن- اگه يک کمي نمک بهش بزني شايد بخورم.
مرد- چشم عزيزم نمک هم ميزنم، بيا اينم نمک
زن- ببين ميدوني چيه من اصلا دلم بر نميداره بخورم. بيا و از خيرش بگذر، من بخورش نيستم، بابا صد دفعه گفتم به جاي كله پاچه حليم درست كن صبحانه بخوريم. خوب خوشم نميياد. ميگي چيكار كنم.
مرد- اصلا نميخوري نخور به ... چپ سرندي پيتي، همش رو خودم ميخورم. تو هم ...... گشنه كه بموني حاليت ميشه يه من دوغ چقدر پنير ميده.

نتيجه گيري اخلاقي: اون خانومهايي كه يه جوراي ديگه فكر كردن مطمئن باشن كه مشكل اخلاقي دارن. در اولين فرصت خودشون رو به يه روانكاو معرفي كنن.
نتيجه گيري عاطفي: بابا خوب دوست نداره بخوره يه چيز ديگه بهش بديد كه دوست داره!!!!!!
نتيجه گيري فمينيستي: مرد غلط مي كنه روي حرف زنش حرف بزنه. اصلا مرد غلط مي كنه حرف بزنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 5:0 PM توسط علی |
آزمايش اعتياد
آزمايش اعتياد

والا دفعه‌هاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده! روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم "نمياد که نمياد"‌!
بعد از ده دقيقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوي "دستشويي برادران". آقاي "مسئول نظارت بر امور جيش(!)" اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: " آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!". بوي تند دستشوئي داشت خفه‌ام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي‌ نگاهي کرد و گفت: "شيريني ما هم فراموش نشه!"‌. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.
بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: "به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تيپي! مبارک باشه!". سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:" البته شيريني ما فراموش نشه‌ها!"‌. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.
از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: "آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش"؟؟
گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: "مبارک باشه آقاي دوماد!"‌. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: "البته شيريني ما هم فراموش نشه!". يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.
همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!" ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!
و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:
"..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد..."!
دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي ‌برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه مي‌پريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميزدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه 5 دقيقه‌اي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌ كنار هم بودن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!
بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيه‌هاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو بوس کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه "با آغوش باز" باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما مي‌پزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد
بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!)‌ آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاهه اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نمي‌بينين؟؟!" خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!
و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!
انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:59 PM توسط علی |
آلبوم جدید و بسیار زیبای سیاوش قمیشی به نام رگبار با سه کیفیت

آلبوم جدید و بسیار زیبای سیاوش قمیشی به نام رگبار با سه کیفیت

www.takmar.blogfa.com

Server1
-=-=-=-
Music MP3.128 WMA.64 OGG.56
جنگل بدون ریشه
Download Download Download
دلتنگی Download
Download Download
چوب خط
Download Download Download
گل من
Download Download Download
پرنده مهاجر
Download Download Download
خدا جون
Download Download Download
تو بارون که رفتی
Download Download Download
دنبال خودت نگرد
Download
Download Download
-=-=-=-
Server2
-=-=-=-
Music MP3.128 WMA.64 OGG.56
جنگل بدون ریشه
Download Download Download
دلتنگی Download
Download Download
چوب خط
Download Download Download
گل من
Download Download Download
پرنده مهاجر
Download Download Download
خدا جون
Download Download Download
تو بارون که رفتی
Download Download Download
دنبال خودت نگرد
Download
Download Download

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:58 PM توسط علی |
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای مهرشاد به نام چشمک با سه کیفیت

آلبوم جدید و فوق العاده زیبای مهرشاد به نام چشمک با سه کیفیت

www.takmar.blogfa.com

=-=-=-=

First Server
MP3.128 WMA.64
OGG.56
Havato Daram Download Download Download
Ashegho Mashough
Download Download Download
Masalan Download Download Download
Mano Del Divooneh Download Download Download
Joone Amat
Download Download Download
Shekar Khanoom Download Download Download
Shak Nakon
Download Download Download
Naze Negat
Download Download Download
Cheshmak Download Download Download
(Mano Del Divoone(Club Mix Download Download Download

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

Second Server
MP3.128 WMA.64
OGG.56
Havato Daram Download Download Download
Ashegho Mashough
Download Download Download
Masalan Download Download Download
Mano Del Divooneh Download Download Download
Joone Amat
Download Download Download
Shekar Khanoom Download Download Download
Shak Nakon
Download Download Download
Naze Negat
Download Download Download
Cheshmak Download Download Download
(Mano Del Divoone(Club Mix Download Download Download


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:56 PM توسط علی |
آهنگ جدید و بسیار زیبای محسن یاحقی به نام بغض عشق با سه کیفیت

آهنگ جدید و بسیار زیبای محسن یاحقی به نام بغض عشق با سه کیفیت

www.takmar.blogfa.com

Music
Server1 Server2
MP3.128 Download Download
WMA.64 Download Download
OGG.56 Download Download

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:55 PM توسط علی |
دانلود انای ویروس ناد 32 به صورت مستقیم

Home Computers

ESET Smart Security(Microsoft ® Windows® Vista/XP/2000 - 32bit)

version: 3.0.667, size: 19,9 MB More information

ESET Smart Security (Microsoft ® Windows® Vista/XP/2000 - 64bit)

version: 3.0.667, size: 21,3 MB More information

ESET NOD32 Antivirus 3.0 (Microsoft ® Windows® Vista/XP/2000 - 32bit)

version: 3.0.667, size: 17,0 MB More information

ESET NOD32 Antivirus 3.0 (Microsoft ® Windows® Vista/XP/2000 - 64bit)

version: 3.0.667, size: 18,2 MB More information

ESET NOD32 Antivirus (Windows NT/2000/2003/XP/Vista, 32/64-bit)

version: 2.70.39, size: 11.80 MB More information, Changelog - List of improvements

ESET NOD32 Antivirus (Windows 95/98/ME)

version: 2.70.39, size: 10.97 MB More information, Changelog - List of improvements
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:55 PM توسط علی |
دانلود آويرا آنتي وير پرسونال 2008 نسخه 8.1.00.295 _Download Avira AntiVir Personal 2008
دانلود آويرا آنتي وير پرسونال 2008 نسخه 8.1.00.295 _Download Avira AntiVir Personal 2008

Avira AntiVir Personal 2008

آنتي ويروس آويرا آنتي وير ، يکي از محبوبترين آنتي ويروسهاي موجود ميباشد که نسخه 8.1.00.295 آن که در سال 2008 ماه MAY به بازار عرضه شده است در سايت www.4pcman.com براي کاربران قرار گرفته است.لود سريع ، سبکي در اجراء ، سرعت بالا ، شناختن بسياري از ويروسها ، کرمهاي اينترنتي ، تروجانها ، اسپيها وديگر موارد که مخرب بوده و سلامت سيستم شما را به خطر مي اندازد ، ازجمله امکانات اين آنتي ويروس قوي ميباشد.
آنتي ويروس Avira AntiVir به صورت Free يا آزاد ميباشد و شما ميتوانيد از اين آنتي ويروس بدون محدوديت استفاده کنيد.همچنين شما ميتوانيد با دسترسي به اينترنت حتي با سرعت کم اين آنتي ويروس را به سرعت آپديت ( Update ) کرده تا هميشه ليست جديدترين ويروسها و تروجانها و غيره براي امنيت هرچه بيشتر سيستم شما به آن اضافه شود .
براي دانلود Avira AntiVir Personal روي لينک دانلود کليک کنيد.
حجم دانلود : 22.5 MB
پسورد : www.4pcman.com
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:54 PM توسط علی |
قطعاتی از اشعار استاد فریدون مشیری 3

 

شب ها كه مي سوخت

 

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

*****


صدف

 

شنيده اي صد بار،

صداي دريا را .

***

سپرده اي بسيار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده اي - شايد -

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

***

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

شب، از جدائي مهر

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن،

همه تلاش براي رسيدن، آسودن،

رسيدني كه دهد دست،

بعد فرسودن !

هميشه در پايان،

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

***

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ...

***

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

ز دست وامگذاري اميد فردا را!

*****

 


صداي يك تن، در اين بيابان...

 

سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !

 

سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !

 

سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .

 

چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »

 

- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟

 

خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟

***


طلوع

 

چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد !

*****

 


غريق

 

خورشيد، در آفاق مغرب بود و، جنگل را،

- تا دور دست كوه - در درياي آتش شعله ور مي كرد .

اينجا  و آنجا، مرغكي تنها،

رها در باد،

بر آب نيلي دريا گذر مي كرد !

***

دريا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

در انتظار طعمه اي، گستره پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !

***

در لحظه خاموشي خورشيد،

دامش بر اندامي فرو پيچيد !

پا در كمند مرگ ،

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد،

با ناله هائي، - در شكنج هول و وحشت گم -

شايد خدا را، يا « سبكباران ساحل » را

خبر مي كرد .

***

شب مي رسيد از راه،

- غمگين، بي ستاره، بي صفا، بي ماه ! -

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !

صيدي به دام افكنده !

خوش مي رقصيد و گيسو مي افشاند !

تا با كدامين خون تازه، تشنگي را بنشاند !

***

در پهنه ساحل

چشمي بر امواج پريشان دوخته،

- لبريز از خونابه غم - كام دريا را

با قطره هاي بي امان اشك، تر مي كرد !

جاني ز حيرت سوخته، شب را و شب هاي پياپي را

سحر مي كرد ... !

***

آه، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !

اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !

اي از نفس افتاده - چون من -

در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !

ايكاش، در يك تن، از ين بس ناخلف فرزند،

فرياد خاموشت اثر مي كرد !

*****


فرياد هاي خاموشي

 

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

***

 


فلسفه حيات !

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

(( محمد اقبال لاهوري ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

*****

 

 


قطره، باران، دريا

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

*****

 


قطره، باران، دريا

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

*****

 


كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

 


گل خشكيده

 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

***

 


گنجينه

 

شب، در آن جنگل ساكت سرد

برف و تاريكي و سوز و سرما

باد يخ بسته هنگامه مي كرد

بسته برف و سياهي ره ما

 

با رفيقي در آن تيره جنگل

راه گم كرده بوديم و، در دل

حسرت آتش سرخ منقل

آتشي بود جانسوز بر دل

 

راستي، بود اين همدم من

پهلواني بسان تهمتن

قهرماني جسور و قوي تن

سينه پولاد و بازو چو آهن

 

منكر عشق و شوريدگي ها

بي خيال از غم زندگاني

دل در آن سينه چون سنگ خارا

غافل از كيمياي جواني

 

من جواني پريشان و عاشق

سخت شوريده، دلداده، شاعر

زندگي در هم و نا موافق

زنج و غم ديده، آشفته خاطر

 

او، همه قدرت و پهلواني

من، همه عشق و شوريدگي ها

من شده پير اندر جواني

او از اين بي خيالي توانا

 

باد يخ بسته هنگامه مي كرد

ما خزيده پناه درختي

شب، در آن جنگل ساكت سرد

خورده بوديم سرماي سختي

 

آن قوي پنجه، از سوز سرما

عاقبت گشت بي حال و مدهوش

من در انديشه ي آن دلارا

كرده سرما و دنيا فراموش

 

آتش عشق آن يار زيبا

شعله ور بود در سينه ي من

تا رهانيد جانم ز سرما

جاودان باد گيجينه ي من!

*****

 

 


ما، همان جمع پراكنده ...

 

با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها »

***

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خواموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...

 

ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !

 

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .

 

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !

 

در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دشتي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !

 

- « آي آدم ها ... !

موج مي آيد ... »

*****


مرگ در مرداب

 

لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،

ز من بي تاب تر، جان و دل آب،

مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !

كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

***

 

 

 


مهر مي ورزيم ...

 

من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت »

من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »

***

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،

پس هستيم !

***


نگاهي به آسمان

 

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

 

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

*****

 


نيلوفرستان

 

آوايش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شايد -

پوينده در پهناي آن دشت زمرد،

بالنده تا بالاي آن باغ زبرجد،

مثل هميشه، گرم، پر شور ...

***

نزديك تر، نزديك تر،

از لابه لاي شاخه ها، از پشت نيزار،

گهگاه مي شد آفتابي !

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

***

نزديك تر، نزديك تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئينه رو بود .

آن همزبان روشن پاكيزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سينه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

***

دريا، همان دنياي راز بيكرانه،

دريا، همان آغوش باز مادرانه،

دريا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

***

نزديك تر، نزديك تر، او هم مرا ديد .

آواي او بانگ خوش آمد بود،

بي هيچ ترديد .

آن سان كه بيند آشنائي آشنا را،

چيزي در ين عالم به هم پيوند مي داد

جان هاي بي آرام ما را .

***

خاموش و غمگين، هر دو ساعت ها نشستيم !

خاموش و غمگين هر دو بر هم ديده بستيم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، كه گفتي،

مي كشت مان چون جور و بيداد زمانه؛

با هاي هاي بي امان در هم شكستيم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه هاي خسته، بار درد، چون كوه،

مي گفتيم و مي گفتيم و مي گفت و مي گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

***

دريا و من، شب تا سحر بيدار مانديم .

شعري سروديم .

اشكي فشانديم .

شب تا سحر، آشفته حالي بود با آشفته گوئي،

انده ياران بود و اين آشفته پوئي،

بر اين پريشان روزگاري، چاره جوئي .

***

دريا به من بخشيد آن شب،

بس گنج از گنجينه خويش .

از آن گهرهاي دلاويزي كه مي ساخت ؛

در كارگاه سينه خويش :

جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بي قراري !

ساكن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پيش توفان استواري !

هم بر خروشيدن به هنگام،

هم بردباري !

***

در جاده صبح

با دامن پر، باز مي گشتم - سبكبال -

سرشار از اميدواري !
مي رفتم و ديدمش باز،

در صبحگاه آفتابي :

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

از لابه لاي شاخه ها از پشت نيزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

*****

 


هزاران اسب سپيد ...

 

به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

***

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

***

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

*****


ياد

 

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من

 

مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

***

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:48 PM توسط علی |
قطعاتی از اشعار استاد فریدون مشیری2

 

پيكار

 

لب دريا، جدال تور و ماهي،

ز وحشت مي رود چشمم سياهي،

تپيدن هاي جان ها بود بر خاك،

كنار هم، گناه و بيگناهي !

***


تاريك

 

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

*****

 

 


جزر و مد

 

ماه، دريا را به خود مي خواند و،

آب،

با كمندي، در فضاها ناپديد؛

دم به دم خود را به بالا مي كشيد .

جا به جا در راه اين دلدادگان

اختران آويخته فانوس ها .

***

گفتم اين دريا و اين يك ذره راه !

مي رساند عاقبت خود را به ماه !

من، چه مي گويم، جدا از ماه خويش

بين ما،

افسوس،

اقيانوسها ...

***


چراغي در افق

 

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

***


چشم به راه

 

لب دريا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمي پيچد صداي گرم خورشيد،

نمي تابد چراغ چشم ياران !

***


خواب، بيدار

 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

***


در بلنديهاي پرواز

 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز،

خيالم در بلندي هاي پرواز،

ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم

به شيرين شگفتي هاي آغاز !

***


دلاويزترين

 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

***


دلي از سنگ مي خواهد

 

خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

***


دروازه طلايي

 

در كوره راه گمشده ي سنگلاخ عمر

مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه

خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان

همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه

***

اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ

اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها

چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت

خو كرده با سكوت سياه درنگ ها

***

حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر!

گريان دويده در پي فرداي بي اميد

كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت

عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد

***

سوسوزنان، ستاره ي كوري ز بام عشق

در آسمان بخت سياهش دميد و مرد

وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس

تنها به دست تيرگي جاودان سپرد

***

اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد

رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور

اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ

خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور

***

اي رهنورد خسته، چه نالي ز سرنوشت؟

ديگر تو را به منزل راحت رسانده است

دروازه طلايي آن را نگاه كن!

تا شهر مرگ، راه درازي نمانده است

*****


در هاله شرم

 

ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان

چشم وا مي كرد و - شايد -

جاي پاها را، نخستين بار، روي ماسه ها مي ديد !

ما بر آن نرماي تردتر، روان بوديم .

***

آسمان و كوه و جنگل نيز، مبهوت از نخستين لحظه ديدار،

با خورشيد !

آه، گفتي ما، در آغاز جهان بوديم ؟

***

بر لب دريا

در بهشت بيكران صبحگاهان،

ما

چشم و دل، در هاله شرم نخسين !

آدم و حوا !

*****


درياب مرا، دريا

 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

***


درياي نگاه

 

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

***


دريا

 

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

 

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك  تار مو سپيد!

 

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود

يك مشت آرزو...!

***


راز

 

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

***


زبان بسته

 

به او گفتند: شاعر را بيازار؟

كه شاعر در جهان ناكام بايد

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

سخن بسيار نيكو مي سرايد

به آو آزار دادن ياد دادند

بناي عمر من بر باد دادند

 

از آن پس ماه نامهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنايي

غم من ديد و با من سرگردان شد

مرا بگذاشت با رنج جدايي

كه چون باشد به صد اندوه دمساز

به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز

 

مرا در رنج برده سخت جان ديد

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

فغان شاعر آزرده نشنيد

دل تنگ مرا درياي خون كرد

چنان از بي وفايي آتش افروخت

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

 

نگفتندش كه: درد و رنج بسيار

دمار از روزگار دل برآرد

دل شاعر ندارد تاب آزار

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

بدين سان خاطر ما را شكستند

زبان نغمه ساز عشق بستند

***


سبكباران ساحل ها

 

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

*****


سنگ و آئينه

 

سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !

*****


سه آفتاب ...

 

آئينه بود آب .

 

از بيكران دريا خورشيد مي دميد .

زيباي من شكوه شكفتن را

در آسمان و آينه مي ديد .

اينك :

سه آفتاب !

***


شعبده

 

خورشيد،

زخم خورده، گسسته، گداخته،

مي رفت و اشك سرخش.

بر آب مي چكيد .

در بيشه زار دريا،

مي گشت ناپديد !

***

ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !

بازيگران شعبده را مي شناختم !

فردا دوباره از دل امواج مي دميد !

من ،

خسته، زخم خورده، گسسته ...

در بيشه زار حسرت خود،

مي گداختم !

*****

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:45 PM توسط علی |
قطعاتی از اشعار استاد فریدون مشیری1

 

آسمان كبود

 

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي  بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي  ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***

بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***

بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو !


احساس

 

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،

خروشي داشتم، كردند تاراج ...


ارمغان

 

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

***


از ژرفاي آن غرقاب

 

شب تاريك و « بيم موج » و گردابي چنين هائل

كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »

((حافظ ))

***

در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !

ما، اينك از اعماق آن گرداب،

از ژرفاي آن غرقاب،

چنگال توفان بر گلو،

هر دم نهنگي روبرو،

هر لحظه در چاهي فرو،

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،

***

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،

هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛

سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :

- ((  ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))


اي عشق

 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را


ايثار

 

سر از دريا برون آورد خورشيد

چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

شراري داشت، بر شعر من آويخت

فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !


از اوج

 

باران، قصيده واري،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

 

مي خواند و باز مي خواند،

بغض هزار ساله ي درونش را

انگار مي گشود

اندوه زاست زاري خاموش!

ناگفتني است...

اين همه غم؟!

ناشنيدني است!

***

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند: اگر تو نيز،

از اوج بنگري

خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!

*****


بر آمد آفتاب

 

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

***


بغض

 

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...


بگو كجاست؟

 

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

*****


بوسه و آتش

 

در همه عالم كسي به ياد ندارد

نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند

تنها با يك ترانه در همه ي عمر

نامش اينگونه جاودانه بماند

***

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد

بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد

شور و سروري به جان مردم بخشيد

***

نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار

مشعل شب هاي رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

***

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!

***

ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست

***

روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

ما همگي " سوي سرنوشت"  روانيم

زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"

***

"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد

بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد

آتش او را به قله ها برسانيد

*****


به هر موجي كه مي گفتم ...

 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

***


بيكرانه

 

نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست !

***


پاسخ

 

ساحل در انتظار كسي بود

تا پاسخي بگويد، فرياد آب را .

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگين،

سر زير پر كشيدم و رفتم !

جواب را .

***


پرنيان سرد

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*****


پرواز

 

مرغ دريا بادبان هاي بلندش را

در مسير باد مي افراشت !

سينه مي سائيد بر موج هوا،

آنگونه خوش، زيبا

كه گفتي آسمان را آب مي پنداشت !

*****


پس از باران

 

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

*****


پس از مرگ بلبل

 

نفس مي زند موج ...

***

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:42 PM توسط علی |
بيگانه تر از بيگانه!
بيگانه تر از بيگانه!
 
 
چه دردناك است اگر بيگانه باشي
 
بيگانه با همه چيز و همه كس،
 
در شادي و غم.
 
نقش هاي غريبي كه مي بيني،
 
حقارت ِ‌تهوع آور زشتي و زيبايي
 
كجي و راستي،
 
بزرگي و كوچكي،
 
خامي و پختگي،
 
پاكي و ناپاكي،
 
دانايي و ناداني.
 
چه دردناك است،

ابتذال احمقانه در همه جا هست.

 

اين حيرت ِ عظيم چه دردناك است،
 
اين حيرت چه زيباست،
 
حيرت ِ‌دائمي،
 
اين حيراني ِ غريب.
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:36 PM توسط علی |
9 ويژگي افراد موفق در كار و تجارت

9 ويژگي افراد موفق در كار و تجارت 

یکی از مهمترین غرایز موجود در انسان، مراقبت و حراست مـحـیـط اطـراف و دارایی هاست. هرکسی راهی ویژه برای این کـار دارد. ایـن راه هـر چـه کـه بـاشـد، هـدف نهایی این است که ببینید شما چه چیزهایی را از دیگران می پذیرید و چه چیزهایی را رد می کنید.
1-  احتیاط
بـا این کـه جزء طبیعت انسان است که هنگام ملاقات افراد جــدید کمی بیمناک و هوشیار شود، اما باید مثل انسانها
رفــتار کنیم. علت اینکه هم انسانها و هم حیوانات نسبت بـه مـحـیط پـیـرامون و دارایی های خود احساس مالکیت و مـراقبـــت دارند، این است که نیازها و خواسته های هر دو تمام ناشدنی است، چه بخواهیم این مسئله را قبول کنیم، یا نکنیم حقیقت دارد. تمدن نوين ابراز می کند که تنها راهی که می توانیم از طریق آن نیازهایمان را ارضاء کنیم این است که چیزی را با کسی قسمت نکنیم، چه شیء باشد و چه فرصت هایی که در زندگی برایمان پیش می آید.

با استفاده از تئوری فروید در رابطه با ضمیر انسان به این نتیجه می رسیم که برآورده کردن نیازهای شخصی امری کاملاً طبیعی است که مربوط به همان نفس جنسی یا شهوانی ما است. اما ما باید تصویر بزرگتر را هم ببینیم و دنبال چیز بهتر باشیم که همان فرانفس ما از دیدگاه فروید است. تصور خواهید کرد که این دو هدف کاملاً با هم متفاوت است، اما به واقع اینطور نیست. سوال اینجاست، چطور می توانید هم نیازهای خود و هم اطرافیانتان را برآورده کنید؟ به فطرت خود بازگردید.

2-  وضوح
علیرغم فرصت واقعی، مسئله ی اصلی توانایی در دیدن تصویر بزرگ است. شما همیشه می توانید غذای خود را با تکیه بر چشمهایتان سفارش دهید، اما بهتر است غذایی را سفارش دهید که برطبق اشتها و میل شما باشد. این مسئله در کار و زندگی به طور کلی نیز مصداق دارد. به خاطر نامحدود بودن خواسته هایمان (نیازهای ما محدود است، خواسته هایمان نامحدود هستند)، همه نوع کاری را امتحان میکنیم. افرادی که چند شیفت کار می کنند یا کار قسمت های مختلف یک شرکت را برعهده می گیرند مثال هایی از این مسئله هستند. همین روشن می کند که چرا بعضی از افراد با استعداد وقت خود را صرف کرده و از نردبان ترقی بالا می روند.

 

3-  وحدت
خیلی از ما برای انجام کار تا حد ممکن خودمان را به رنج و سختی می اندازیم. برای این کار ابتدا باید این مسئله را قبول کنیم که اگر حتی بخواهیم برای خود امپراطوری هم بسازیم، به تنهایی قادر نیستیم، و نیازمند یک تیم هستیم، آن هم از بهترین افراد.

 

4-  اطمینان
بسیاری از انسانهای بزرگ در عرصه ی تجارت و کار شکست خوردند، چون نمیتوانستند کسانی را پیدا کنند که به آنها برای رسیدن به اهدافشان کمک کنند. پیشبرد هدف ها به تنهایی ممکن نیست.

در زندگی وصلت و پیوند نشانگر مشارکت است. در کار، شرکت ها و انجمن ها فقط مشارکت مسئله ی اساسی نیست، بلکه قرارداد است که یک نفر قدرت و نفوذ بیشتری دارد. رئیس و رهبر باید اطمینان کافی به زیر دستان داشته باشد و به آنها اجازه دهد که با او برای رسیدن به هدف ها گام بردارند.

 

5- ظرفیت
بیشتر از اطمینان، یکی از خصوصیات خوب رهبران و مدیران، داشتن ظرفیت این است که کنار باستند و بگذارند دیگران هم خود را نشان دهند. اگر رئیسی فکر کند که خودش توانایی بیشتری برای انجام کارها را دارد و از اینکه همواره مجبور است کناری بایستد و کار زیردستان را نظاره کند در عذاب باشد، نشان دهنده ی این است که ظرفیت ریاست ندارد.

 

6-  صداقت
اگر می خواهید همکاران یا زیر دستانتان به شما  وفادار و صادق باشند، باید شما هم از خود صداقت و صمیمیت نشان دهید. درمورد انتظاراتتان از آنها و کارهایی که میتوانید درعوض برایشان انجام دهید کاملاً صادق باشید. این صداقت شماست که باعث میشود زیردستان هر کاری برایتان انجام دهند.

7-  کلاس
کلاس در اینجا به معنای بالا بردن روحیه اطرافیانتان است. وقتی شما دیگران را ترغیب به بالا رفتن و ترقی می کنید، خواهید دید که همیشه انرژی که به آنها دادید را به یاد خواهند داشت و به شما برای پیشبرد هدفتان کمک میکنند.

 

8-  جاذبه
اسکندر فردی پرجاذبه و یکی از مهمترین شخصیت های سکولار در طول تاریخ است که امپراطوری پرقدرت ایرانیان را شکست داد. او می دانست و معتقد بود که فقط با کمک سربازانش است که می تواند دنیا را تصاحب کند، اما چون برنامه نداشت شکست خورد.

 

9- شخصیت
شخصیت شما، انعکاسی از اطرافیان شما است. افرادی که کنار شما هستند باید افرادی وفادار باشند و به خاطر شما هرکاری انجام دهند. این را همیشه به یاد داشته باشید، بدون آنها شما هیچ چیز نیستید.

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:31 PM توسط علی |
ضدحال يعنی ...
 

ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری connect نشی!
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی history پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی پژو RD!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
.ضدحال يعنی id caller داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 4:28 PM توسط علی |
داخلي. اجتماعي. بهداشتي. اعتياد.

يك كارشناس پيشگيري و درمان اعتياد در كرمان نيز به خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي گفت: پديده اعتياد بحثي پيچيده است و هر كس از ديدگاه خود برداشت خاصي از اين پديده دارد.

دكتر عيسي پيرمرادي،اعتياد را يك بيماري دانست و گفت: طبق تعريف سازمان بهداشت جهاني بيماري عبارت از هر گونه اختلال در حيطه‌هاي جسمي، رواني يا اجتماعي است.

وي افزود: اعتياد اختلالي است كه در سه حوزه جسمي، رواني و اجتماعي بوجود مي‌آيد و در واقع يك بيماري چند وجهي است.

وي كه حدود هشت سال در زمينه پيشگيري و درمان اعتياد فعاليت دارد، روشهاي مبارزه با اعتياد در دنيا را در حال حاضر به دو روش مقابله با عرضه و كاهش تقاضا عنوان كرد.

دكتر پيرمرادي افزود: مقابله با عرضه مواد مخدر در حال حاضر در كشورهاي پيشرفته كمرنگ شده و توجهي به آن نمي‌شود.

اين كارشناس پيشگيري و درمان اعتياد، با اشاره به اينكه روش مقابله با عرضه مواد مخدر در دنيا منسوخ شده است، گفت: يكي از علل آن توليد مواد جديدي است كه مي‌توان با يك دستگاه بسيار كوچك، آنها را حتي در منازل توليد كرد.

وي افزود: تجارت سود آور مواد مخدر كه به عنوان دومين تجارت سودآور در دنيا بعد از تجارت اسلحه شناخته شده است يكي ديگر از دلايل عدم موفقيت روش مبارزه با عرضه اين مواد مي‌باشد.

دكتر پيرمرادي تصريح كرد: بدين ترتيب روش كاهش تقاضا علاوه بر كم هزينه بودن، نتيجه بهتري هم بدنبال خواهد داشت.

اين كارشناس پيشگيري و درمان اعتياد گفت: كاهش تقاضا در دو بخش پيشگيري و درمان قابل انجام است.

وي اضافه كرد: از بين اين دو بخش نيز، درمان بدليل هزينه‌هاي بالا و مداخلات طولاني مدتي كه مورد نياز است، نسبت به روش پيشگيري در مرحله بعدي قرار دارد.

وي پيشگيري از مصرف مواد مخدر را بهترين روش مبارزه با اين مواد دانست و افزود: پيشگيري مداخله‌اي مثبت و هوشمندانه در مواجهه با يك عامل بيماري‌زا يا خطر قبل از اينكه بيماري بوجود آيد، مي‌باشد.

دكتر پيرمرادي، عوامل ژنتيكي، روان شناختي و اجتماعي را از علل گرايش به مصرف مواد مخدر برشمرد و گفت: براي پيشگيري از اين گرايش بايد اطلاعات و آگاهي جوانان و نوجوانان نسبت به مضرات مصرف اينگونه مواد را بالا برد.

وي گفت: علاوه بر آن بايستي نگرشها و ارزشها خصوصا ارزشهاي اجتماعي از جمله مسووليت پذيري را در نوجوانان و جوانان تقويت كرد.

وي نداشتن مسووليت پذيري را از مهمترين عوامل گرايش اين گروه سني به مصرف مواد مخدر دانست و اظهارداشت : مهارتهاي اجتماعي مانند مهارت حل مسئله، "نه" گفتن ، مسووليت پذيري و تفكر خلاق بايد به جوانان و نوجوانان آموزش داده شود.

اين كارشناس پيشگيري و درمان اعتياد، بر شناسايي افراد در معرض خطر هم تاكيد كرد و گفت: اين افراد شامل نوجواني كه در خانواده‌اش مواد مخدر مصرف مي‌شود و نوجوان افسرده و يا ترك تحصيل كرده مي‌باشند.

وي انجام فعاليتهاي متمركز بر والدين از جمله اطلاع رساني به آنها در مورد مواد مخدر، افزايش مهارتهاي لازم براي پيوندهاي خانوادگي،ايجاد آرامش در خانواده و ترغيب خانواده‌ها به حضور در تشكلهاي غير دولتي را از جمله عوامل موثر بر خانواده‌ها در پيشگيري از مصرف مواد مخدر برشمرد.

دكتر پيرمرادي با اشاره به اينكه سن نوجواني سن بحران است گفت: در اين سن نوجوان سخنان معلمين را بيش از ديگران گوش مي‌كنند كه در صورت اطلاع معلمين از مضرات مصرف مواد مخدر مي‌توانند راهنماي بسيار خوبي براي بچه‌ها باشند.

وي همچنين استفاده از برنامه‌هاي كارشناسي شده در صدا و سيما را از عوامل موثر بر پيشگيري از مصرف مواد مخدر ارزيابي كرد.

اين كارشناس پيشگيري و درمان اعتياد، استفاده از معتادان بهبود يافته در صدا و سيما را به دليل ايجاد اين شبهه كه ترك اعتياد ساده است را كاري نابجا دانست.

وي با اشاره به اينكه پديده اعتياد از سالها قبل از اينكه فرد به مصرف مواد رو بياورد شروع مي‌شود، گفت: مادر بارداري كه فشار عصبي دارد، كودكي كه مشكلات درون خانواده را حس مي‌كند و انتقال مهارتهاي نابجا به دانش آموزان در دوره نوجواني در سن شروع گرايش به مصرف مواد مخدر موثر هستند.

دكتر پيرمرادي مهمترين دوران زندگي انسان را دوره نوجواني دانست كه در سنين ‪ ۱۲‬تا ‪ ۱۶‬سالگي دچار بحران هويت و شخصيت مي‌شود.

او گفت: در اين دوران فرد به خاطر خارج شدن از اين بحران به مصرف مواد مخدر گرايش پيدا مي‌كند.

وي با اشاره به اينكه مواد مخدربه دو نوع سنتي و صنعتي تقسيم مي‌شوند گفت: مواد سنتي شامل ترياك و شيره و مواد صنعتي شامل هرويين، شيشه، كريستال و نورجيزك مي‌باشند.

او اضافه كرد: متاسفانه در حال گرايش گرايش مصرف مواد مخدر از مواد سنتي به سمت مواد صنعتي افزايش يافته است كه با توجه به مخرب بودن اين مواد آگاه‌سازي و تغيير نگرش در بين مردم ضروري است.

وي تصريح كرد: تا زماني كه برخورد دو گانه دولتمردان نسبت به مسئله مواد مخدر در خصوص جرم و بيماري حل نشود و مشكلات اقتصادي پيش رو در جامعه همچنان وجود داشته باشد روز به روز شاهد افزايش مصرف مواد مخدر خواهيم بود

 

کنگره پیشگیری از جرم و انتظار ایران

کنگره های پیشگیری از جرایم سازمان ملل که از سال ۱۹۵۵ در نقاط مختلف جهان برگزار شده تأثیرات قابل توجهی در زمینه همکاری دولت ها و سازمان های غیردولتی در زمینه پیشگیری از جرایم سازمان یافته و توسعه عدالت کیفری داشته است.

کنگره پیشگیری از جرم و انتظار ایران
 مسعود تویسرکانی
 یازدهمین کنگره بین المللی پیشگیری از جرایم و بسط عدالت کیفری از سوی سازمان ملل متحد ۲۹ فروردین تا ۵ اردیبهشت ماه در بانکوک تایلند تشکیل می شود.کنگره های پیشگیری از جرایم سازمان ملل که از سال ۱۹۵۵ در نقاط مختلف جهان برگزار شده تأثیرات قابل توجهی در زمینه همکاری دولت ها و سازمان های غیردولتی در زمینه پیشگیری از جرایم سازمان یافته و توسعه عدالت کیفری داشته است. در این کنگره نمایندگان دولت های مختلف و سازمان های غیردولتی ضمن مبادله اطلاعات با آخرین تغییرات و تحولات در زمینه جرایمی مانند قاچاق مواد مخدر و انسان به ویژه کودکان و زنان، فساد و جرایم اقتصادی چون تطهیر پول های کثیف و جرایم رایانه ای آشنا می شوند و راه های مبارزه و مقابله با این جرایم را مورد بحث و تبادل نظر قرار می دهند.موضوع کنگره امسال پیشگیری از جرایم «ائتلاف های راهبردی برای پیشگیری از جرایم و بسط عدالت کیفری »است. این کنگره در زمانی تشکیل می شود که اخیرا سه معاهده مهم بین المللی با عنوان کنوانسیون مقابله با جرایم سازمان یافته فراملی، پروتکل پیشگیری، سرکوب و مجازات قاچاق انسان و پروتکل مقابله با قاچاق مهاجران به اجرا درآمده اند.
 پنج موضوع اساسی که در دستور کار کنگره یازدهم قرار دارد، عبارتند از: تعیین معیارهای مؤثر برای مبارزه با جرایم سازمان یافته فراملی؛ همکاری بین المللی علیه تروریسم و پیوندهای بین تروریسم و سایر فعالیت های جنایی در چارچوب کار دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل؛ فساد، تهدیدها و گرایش ها در قرن بیست ویکم؛ جرایم اقتصادی و مالی و چالش ها نسبت به توسعه پایدار و عملی کردن ضوابط پنجاه ساله بین المللی در زمینه پیشگیری از جرایم و بسط عدالت کیفری. انتظار می رود این کنگره در پایان ۶ روز کار خود به انعقاد پیمانی در سطح سران و نمایندگان عالیرتبه کشورها برای پیشگیری از جرایم سازمان یافته، تصدیق اسناد پیوستن به کنوانسیون های ضدجرم از سوی برخی کشورها، همچنین تعهد کشورها به اجرای کنوانسیون ها و افزایش همکاری بیانجامد. ایران که در نزدیکی افغانستان به عنوان بزرگترین تولیدکننده مواد مخدر جهان قرار دارد و تاکنون به تنهایی خسارات هنگفتی را در راه مبارزه با قاچاق مواد مخدر به جهان پرداخته است، انتظار دارد این کنگره به بسیج کشورهای مختلف و مجامع جهانی برای کمک به ایران در این مبارزه بپردازد. تلاش جهانی برای جایگزینی و جلوگیری از کشت و تولید تریاک در افغانستان، مبارزه با شبکه های مافیایی قاچاق مواد مخدر، جلوگیری از تطهیر پول های کثیف اقتصاد مواد مخدر و همچنین کمک به اجرای استراتژی کاهش تقاضای ایران درمورد کمک به قربانیان مواد مخدر و نیز پیشگیری از افزایش معتادین ازجمله مواردی است که کنگره یازدهم می تواند درجهت هدف پیشگیری از جرم و بسط عدالت به آن بپردازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 4:34 PM توسط علی |
خرید شوهر
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کار نداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟
پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟
طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعا به وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریه کردند.
پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 4:27 PM توسط علی |
زنان بدون مردان
زنان بدون مردان

پشت سر هر مرد بزرگ يك زن بزرگ است و پشت سر هر زن بزرگ يك مرد بي‏عرضه.

زنان و مردان
زنان معمولاً در مورد شوهرشان فاشيستند، اما در مورد شوهر ديگران دموكراتند. البته مردان هم همينطورند.

زنان و شوهران
براساس آمار زنان ده سال پس از مرگ شوهرشان زنده می مانند. و ده سال زندگي آرام پس از مرگ شوهر بزرگترين پاداش طبيعت به رنج‏هاي یک زن برای سالها تحمل یک مرد است.

مرد باهوش
آقای سیاستمدار موفق آرزو کرد ده برابر باهوش شود، یک تاجر موفق شد. آرزو کرد صد برابر باهوش شود، هنرمند بزرگی شد. آرزو کرد هزار برابر باهوش شود، زن شد.

بهشت زنان
بهشت زیر پای مادران است. احتمالا به همین دلیل در بهشت درمقابل هر مرد ده زن وجود خواهد داشت.

زنان فیلسوف
در تمام تاریخ فلسفه حتی یک زن را هم نمی توانید پیدا کنید....
واقعا مردها دلشان به همین چیزهای احمقانه خوش است.

عزیزم! بهت نیاز دارم
علت اینکه مردان به زنان نیاز دارند این است که نمی دانند بدون یک زن چطور می شود زندگی کرد. و علت اینکه زنان به مردان نیاز دارند، این است که از جابجاکردن اشیاء سنگینی مثل یخچال و مبل و کمد خوششان نمی آید.

گرایش فلسفی
فقط یک مرد وقتی زنی بداخلاق داشته باشد می تواند فیلسوف بزرگی شود، اما اگر زن خوش اخلاقی داشته باشد مثل آدم زندگی اش را می کند.

عاشقانه ای برای تو
اکثر شاعران مرد برای زنان اشعار عاشقانه می سرایند و اکثر شاعران زن از قول مردانی که برای زنان شعر عاشقانه می سرایند، شعرهایشان را می نویسند.


شروع تازه

یک مرد پس از فوت زنش با یادآوری خاطرات شیرین زندگی زناشویی دوباره ازدواج خواهد کرد اما یک زن پس از مرگ شوهرش با عبرت گرفتن از دوران اسارت! هرگز دنبال شوهر دوم نخواهد رفت


عشق

یک مرد با شنیدن صدای یک زن جذب او می شود.با دیدن او عاشقش می شود.با شنیدن صحبت هایش دیوانه می شود.در صورت نرسیدن به او وحشی می شود! و در صورت رسیدن به او رام میشود
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 4:21 PM توسط علی |
شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بيني...
 شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن"
به اين ميگن بازاريابي مستقيم

* شما در يك مهماني به همراه دوستانتون ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن"
به اين مي گن تبليغات

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن"
به اين ميگن بازاريابي تلفني

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟"
به اين ميگن روابط عمومي

*شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟"
به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه
به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه
به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن"
به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه
به اين ميگن منع ورود به بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي كنيد بهش كم محلي كنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسكو
به اين مي گن اشتباهِ استراتژيك در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه.
به اين مي گن اشتباهِ تاكتيكي در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه يه دختر ديگه كه قبلا با همين كلمات گولش زده بوديد سروكلش پيدا مي شه و رسواتون ميكنه
به اين ميگن تاثيرسوء سابقه در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه پاتون ميره روي پوست موز و جلوي طرف ولو مي شيد
به اين ميگن ضايع شدگي مفرط يا فقدان ثبات در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي خواهيد بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ كه يك هو يك دختر زيباتر از اون رو پشت سرش مي بينيد فورا مسير رو عوض مي كنيد و به سمت دختر جديد مي ريد.
به اين ميگن چشم چراني، نه ببخشيد تحليل لحظه به لحظه بازار.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اونهم با شعف خاصي برمي گرده و لبخند مي زنه ، شما كه باديدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پي برديد سرخ و سفيد شده و مجبوريد براي رهايي آسمون ريسمون ببافيد
به اين ميگن بدبياري يا خطاي بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين كه جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ به مادرتون مي گيد كه با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره.
به اين مي گن بازاريابي سنتي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي كنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي كنيد.
به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

* شما در يك مهماني ، دخترِهاي بسيار زيبايِ فراواني رو مي بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان مي شيد كه جلو كدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن بعد ما مي تونيم با هم بيش از دوبچه داشته باشيم»؛
به اين ميگن فقدان استراتژي در بازار
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 4:20 PM توسط علی |
نیک بخت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 6:41 PM توسط علی |
ظاهراً برنامه ۹۰ این هفته و جریانی که فردوسی پور علیه علی نیکی به راه انداخته تا به هر صورت ممکن شماره ۱۰ سرخ پوشان را با محرومیت روبرو کند، اصلاً به مذاق هواداران پرسپولیس خوش نیامده! هواداران که حسابی از دست عادل فردوسی پور شاکی بودند، دیروز شعارهایی را علیه مجری برنامه ۹۰ سر دادند!
بد نیست بدانید این واکنش برای علی نیکبخت جالب بود و از این عکس العمل هواداران خنده اش گرفته بود!

 

                                             اینم کاریکاتور آقا عادل

                    


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 6:36 PM توسط علی |
هر قصه یک ترانه
هر قصه یک ترانه
               هر ترانه خاطره ای دیگر
                                                هر عشق یک ترانه ی بیدار است............

....من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
                                 بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
                   یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
                  در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
                      دیروز
                             امروز
                                     تا هنوز و همیشه ...
ایا زبان متشرک این نیست ؟
                        آن زبان تازه که می گفتم ؟
                                                ایا زبان مشترک این نیست ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 6:16 PM توسط علی |
دخترا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن ‌
 دخترا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن

 ‌گروه اول دخترائي هستند كه پسرا رو بدبخت ميكنن!

 گروه دوم دخترائي ‏هستند كه اشك پسرا رو در ميارن!

 گروه سوم دخترائي هستند كه جوون پسرا رو به لبشون ميرسونن!

گروه چهارم ‏دخترائي هستند كه كاري ميكنن پسرا روزي 18 بار‌آرزوي مرگ كنن!

گروه پنجم دخترائي هستند كه به اشتباه فكر ‏ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 6:11 PM توسط علی |
چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده ...
چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه مي کنن؟ 2- چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ 3- چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ 4- چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ 5- چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟ 6- چرا خلبان هاي کاميکازه از کلاه ايمني استفاده مي کردن؟ 7- اگر اين حرف درست باشه که ما به دنيا مي آييم که به ديگران کمک کنيم پس ديگران براي چي به دنيا ميان؟ 8- آيا ميشه زير آب گريه کرد؟ 9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟
10 - چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟
11- چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟ 12- اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟
13 - تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:53 PM توسط علی |
طنز

هر چند در جهان امروز کمتر کسي از جرج بوش ، رييس جمهور آمريکا ، دل خوشي دارد ولي اين چهره مشهور سياسي ، يک حسن بزرگ دارد که نبايد با بي انصافي از کنار آن گذشت .
شخصيت بوش گاف هايي که مدام مرتکب مي شود ، زمينه ساز طنز هاي سياسي متعددي شده است که مدام مردم آمريکا و انگليسي زبان ها را مي خنداند.

اين وضعيت به گونه اي است که امروزه سايت هايي هم در کشور هاي مختلف دنيا شکل گرفته اند که کار ويژه آنها به طنز کشيدن رفتار هاي بوش است .

دريغ مان آمد مردم ايران را از طنز هايي که آمريکايي ها در باره بوش پسر ساخته اند ، بي نصيب کنيم تا بدين ترتيب با لبخندي که بر لبان ايراني ها مي نشيند ، فايده اي هم از بوش نصيب شان شود!!

اين پسر کيست؟
يک روز جورج بوش ميهمان ملکه انگليس بود. او از ملکه درباره رمز موفقيتش در سلطلنت سووال کرد و ملکه گفت:« من سعي مي کنم اطرافيانم را از ميان افراد باهوش انتخاب کنم.»
« چطور اين کار را مي کنيد؟»
« با يک سووال ساده.»
در اين موقع ملکه به توني بلر تلفن زد و از او پرسيد:« پدر تو يک پسر دارد. مادرت هم يک پسر دارد. اين پسر برادرت نيست. پس اين پسر کيست؟»

توني بلر جواب داد:« اين پسر خود من هستم.»
جورج بوش که از اين کار ملکه خيلي ذوق کرده بود، در بازگشت رامسفلد را احضار مي کند و همين سووال را از او مي پرسد. رامسفلد چند دقيقه فکر مي کند و به نتيجه نمي رسد و از بوش مي خواهد که چند روز به او فرصت بدهد. بعد از تشکيل چندين جلسه باز هم به نتيجه نمي رسد. ناچار به کالين پاول زنگ مي زند و از او مي پرسد. کالين پاول مي گويد:« خوب معلوم است احمق جان، اين پسر خودمم.»

رامسفلد با خوشحالي به نزد بوش مي رود و مي گويد:« جواب را پيدا کردم. اين پسر کالين پاول است».
جورج بوش مي گويد:« نه احمق جان، اين پسر توني بلر است»

بازديد از مدرسه ابتدايي
جورج بوش در بازديد از يک مدرسه ابتدايي، وارد يک کلاس مي شود و به بچه ها مي گويد که مي توانند هر سووالي دارند از او بپرسند.

يک پسر بچه دستش را بلند مي کند. جورج بوش مي پرسد:« اسمت چيه، کوچولو؟»
« اسمم بيلي است و سه تا سووال دارم»
« سووال هايت را بپرس عزيزم.»

« اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟ دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟ سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟»
همان لحظه زنگ تفريح مي خورد و جورج بوش مي گويد که بعد از زنگ تفريح به سووال و جواب ادامه مي دهد. بعد از زنگ تفريح يک پسر بچه ديگر دستش را بلند مي کند. جورج بوش از او مي پرسد:« اسمت چيه، کوچولو؟»

« اسمم جاني است و پنج تا سووال دارم. اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد؟ دوم، چرا با وجود اينکه راي ال گوربيشتر بود، شما رئيس جمهور شديد؟ سوم، چرا بن لادن پيدا نشد؟ چهارم، چرا زنگ تفريح بيست دقيقه زودتر خورد؟ پنجم، بيلي کجاست؟»

باهوش ترين رئيس جمهور دنيا
هواپيمايي درحال سقوط بود و يک چتر نجات کم بود، بنابر اين يک نفر بايد فداکاري مي کرد. زين الدين زيدان يک چتر بر داشت و گفت:« من بهترين فوتباليست جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم » اين را گفت و پريد.

برد پيت هم يک چتر ديگر بر داشت و گفت:« من محبوب ترين هنرپيشه جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم.» اين را گفت و پريد.

جورج بوش هم يک چتر بر داشت و گفت:« من باهوش ترين رئيس جمهور دنيا هستم و بايد نجات پيدا کنم.» اين را گفت و پريد.

فقط دو نفر در هواپيما مانده بودند. يک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم. پاپ گفت:« فرزندم. من عمر خودم را کرده ام و آينده پيش روي تو است. بيا اين چتر را بردار و خودت را نجات بده.»

پسر بچه گفت:« احتياجي نيست. اون آقاهه که مي گفت باهوش ترين رئيس جمهور دنياست، با کوله پشتي مدرسه من پريد بيرون.»

جنگ جهاني سوم
شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.

جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم»

مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟»

جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان ها سووال نخواهد کرد.»

ورود به بهشت
انيشتين، پيکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسيدند. انيشتين زودتر از بقيه بالا رفت و به سن پير گفت:« من انيشتين هستم»

سن پير گفت:« ثابت کن» انيشتين هم از او خواست يک تخته سياه و يک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سياه فورا حاضر شد و انيشتين فرمول نسبيت را روي تخته سياه نوشت و سن پير گفت:« آقاي انيشتين! به بهشت خوش آمديد.»

بعد از انيشتين، پيکاسو بالا رفت و به سن پير گفت که کيست و سن پير از او خواست که ثابت کند پيکاسو است. پيکاسو هم نقاشي معروفش گوئرنيکا را روي تخته سياه کشيد و به بهشت رفت.

نوبت به جورج بوش رسيد. به سن پير گفت:« من جورج بوش هستم.»
سن پير گفت:« ثابت کن جرج بوش هستي، همانطور که انيشتين و پيکاسو همين کار را کردند»
جورج بوش پرسيد:« انيشتين و پيکاسو چه کساني هستند؟»

سن پير در بهشت را باز کرد و گفت:« به بهشت خوش آمدي، جورج!»


گروگان گيري
يک شب پسري در بزرگراه هاي آمريکا مشغول رانندگي بود که با ترافيک شديدي متوقف شد. همانطور که در ماشين نشسته بود، يکي به پنجره ماشين زد. شيشه را پايين کشيد و پرسيد:« چه خبر شده است؟»

« جورج بوش را گروگان گرفته اند و يک ميليون دلار براي آزادي اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنيم، او را آتش مي زنند.»

« چقدر جمع کرده ايد؟»

-حدودا بيست ليتر!

ديک چني
يک روز جورج بوش به ديک چني مي گويد که از اين همه جوک که درباره حماقتش ساخته مي شود، خسته شده و ديگر تحمل ندارد.

ديک چني مي گويد:« شما نبايد خودتان را ناراحت بکنيد قربان. همه جا پر از احمق است و همين احمق ها براي شما جوک مي سازند. بياييد تا نشانتان بدهم.»

چني دست جورج بوش را مي گيرد و به خيابان مي روند و ديک چني يک تاکسي مي گيرد و به راننده تاکسي مي گويد:« برو به خيابان نيکل شماره 29 . مي خواهم بدانم که من در خانه هسنم يا نه.»

راننده تاکسي بدون اينکه حرفي بزند به خانه ديک چني مي رود. وقتي پياده شدند ديک چني به بوش مي گويد :« بفرماييد. ديديد چه احمقي بود.»

بوش مي گويد:« آره، مي تونستي از موبايلت به خونه زنگ بزني.»
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:26 PM توسط علی |
يه پسر خوب...
يه پسر خوب...
1-موهاشو ژيگولي نميکنه.
2-ابروهاشو بر نميداره يا خط بندازه .
3-يه کيلو ژل به موهاش نميزنه.
4-ماشينو اسپرت نميکنه.
5-دنبال دخترا نمي افته.
6-با ماشين کورس نميزاره.
7-به دخترا متلک نميندازه.
8-از شماره موبايلش 100 تا کپي نميگيره بين دخترا پخش کنه.
9-اداي فردين رو در نمياره.
10-به خاطر دخترا، دانشگاه نميره
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:22 PM توسط علی |
وقتي معلم صداتون مي زنه پاهاتونو روي زمين بکشيد و ...
وقتي معلم صداتون مي زنه پاهاتونو روي زمين بکشيد و در حالي که قيافه تونو کج و کوله مي کنيد يک اه کوچولو هم بگيد

و بريد پاي تخته!

هر موقع تيکه کلام هميشگيشو ميگه
با دوستت پوزخند بزن
تا عصبيش کني!


وقتي که معلمتون مشغول در س دادنه از ميوه ايي مثل پرتغال خيار براي رفع خستگي استفاده کنيد ميوه مورد نطر هر چي

بيشتر بو داشته باشد بهتر است

دستگيره هاي در را از دو طرف کنده و دانش آموزان در را بروي خود قبل از ورود معلم ببندند و سپس فرياد کشيده و

تقاضاي کمک کنند البته دانش آموزان محترم توجه داشته باشند جو گير نشوند و مساله را جدي نگيرند و براي نجات خود

اقدامي نکنند
براي در هاي شيشه اي نتيجه بهتر خواهد بود



با دبير خود بسبک خودش بحث علمي راه بياندازيد ومدام تکه کلامش را بمانند خودش بکار ببريد خواهيد ديد که او نيز

ناخواسته با شما در تکرار تکه کلام هايش همراه ميشود و شما با اينکار فضايي بسيار صميمانه ومضحک را در کلاس بوجود

آورده ايد
تمام اين تِوري ها به صورت عملي درآمده و نتيجه رضايت بخش بوده است


معلمي که مي گه به عطر و ادکلان حساسيت داره سره کلاسش حسابي عطر بزنيد


سر کلاس آدامس بجويد امتياز بيشتر براي ترکاندن آدامس!



ازش بپرسيد چند سالشه؟بعد در حالي که دستتونو روي قلبتون مي ذاريد پس بيفتيد و بگوييد:يا خدااااا


وقتي چيزي رو اشتباه مي گه تا نيم ساعت بهش بخندين!

اصلا درس نخونيد!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:21 PM توسط علی |
ازدواج براي آقايان خوب است يا بد!!!
ازدواج براي آقايان خوب است يا بد!!!

قبل از ازدواج

1.خوابيدن تا لنگ ظهر
2.بي اجازه به سفر رفتن
3.خوردن بهترين غذاها بي منت
4.استراحت مطلق بي جروبحث
5.ديد و بازديد از مکان هاي تفريحي,آموزش گيتار,سنتور و ...
6.گرفتن پول تو جيبي از بابا


بعد از ازدواج


1.بيدار شدن زود تر از خورشيد
2.رفتن به حياط با اجازه
3.خوردن غذا هاي سوخته با منت
4.کار کردن در شرايط سخت
5.سرزدن به فاميل همسر
6.آموزش بچه داري و شستن ظروف
7.دادن کل حقوق ماهيانه به همسر


نتيجه گيري اخلاقي


1.سحرخيز شدن
2.معتبر شدن
3.تقويت معده
4.ورزيده شدن
5.صله رحم
6.همدردي با مردها
7.مستقل شدن

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:21 PM توسط علی |
گفتگو طنز با رضا زاده
به همان استاديوم اساطيري پا گذاشتيم که مي گويند سالهاي سال هيچ زني را به خود نديده است. به سمت خانه کشتي، سالن

وزنه برداري به راه افتاديم. در دالان هايي تقريبا سوت و کور ، در به در به دنبال قهرمان اساطيري ديگري! بوديم. نبود

که نبود. همانطور که مرزهاي اسطوره پيچ مذکور را اينگونه درمي نورديديم، ضرباهنگ دامب و دومب وزنه ها ما را به

سالن اصلي و محل تمرين وزنه برداري رساند. بعد مسوول ساختمان را ديديم . گفت علاوه بر هماهنگي با آقاي رضازاده

بايد با ايشان هم هماهنگ مي کرديم. ما را به اتاق خود راهنمايي کرد تا مراتب را به نمي دانم آن کجا اطلاع دهد. داد. اتاق

مسوول مربوطه بطور بانمکي عجيب بود. يک طرف آن مفروش بود و در آن تختخواب و تلويزيون و پشتي و محل نشستن

روي زمين داشت. بخش غير مفروش هم مبل و صندلي اداري داشت. نشستيم. تلفني هماهنگ شد. پاشديم. راه افتاديم به

طرف دفتري شيک با کلي مدال و جام قهرماني. نشستيم . بعد از دقايقي قهرمان ملي کشورمان وارد شد. خودش بود. به

همان بزرگي... دنبال ما ن كنيد:
مي گويند شما پهلوان ترين مرد دنيا هستيد، درست است؟
خب مي گويند ديگر! درستي اش را من نمي توانم تاييد کنم.

مي گويند از هرکول هم قوي ترهستيد. راست مي گويند؟
هرکول يک قهرمان افسانه اي بود. ما هم سنگين ترين وزنه دنيا را زده ايم. سه - چهار بار در سيدني و آتن و مسابقات

جهاني و شايد چون قويترين مرد جهان هستيم، به اين خاطر مي گويند.

شنيده ايد به شما مي گويند هرکول ايران؟
بله، مي گويند.

چرا رستم نگويند؟! هرکول غربزده است.
رستم هم مي گويند. اما بله، رستم بهتر است. پهلوان افسانه اي خودمان است.

آدم احساس مي کند رستم از هرکول قوي تر است.
بله! چون رستم مال ايران است.

فکر مي کنيد عبور از هفت خوان سخت تر است يا رسيدن به قهرماني المپيک؟
هر دو تايش. براي رسيدن به قهرماني المپيک مثال مي زنند که بايد از هفت خوان رستم رد بشوي. واقعا هم همينطور

است. طلاي المپيک گرفتن زحمت و زجر دارد.

محراب فاطمي در جايي گفته است من از رضازاده قوي تر هستم. مي دانيد؟!
خبرنگارها اينطور نوشتند. او نگفته است. من با محراب رفيق هستم. خودش به من زنگ زد گفت من اين را نگفته ام.
تازه! در ادامه اش گفته اند آقاي رضازاده فقط يک کار مي کند، وزنه را يک ضرب بالا مي برد و دو ضرب بالا مي برد، اما

ما روي
مچ تا گردن کار مي کنيم! اين درست است؟
محراب گفت من نگفته ام، اما خب رشته وزنه برداري رشته ديگريست و المپيکي است و لقبش هم قويترين مرد جهان است

. کلا شعار المپيک سه تاست: سريعترين و قويترين و بالا ترين. قويترين که در فوق سنگين وزنه برداريست. سريعترين دو

صد متر است. بالاترين هم پرش با نيزه است. رشته وزنه برداري هم چندين سال در المپيک قدمت دارد و هفتاد و هشتمين

دوره از مسابقات جهاني اش برگزار شده است. ولي خب بعضي خبرنگارها مي نويسند ديگر.

شما عصباني هم مي شويد؟
بستگي دارد، بله.

وقتي عصباني مي شويد چي کار مي کنيد ؟
بستگي دارد. اگر در ورزش باشد، مثلا وزنه بيفتد، آدم عصباني و جدي مي شود. ولي اگر از دست دوستش باشد، مثلا

کورش باقري...

از کورش باقري عصباني شويد چه کار مي کنيد؟ خفه اش مي کنيد يا له اش؟
نه! حالا از دست کورش يا دوست ديگري باشد، سعي مي کنم از آنچايي که هستم بروم بيرون.

پس چرا آدم احساس مي کند خيلي خطرناک است کسي با شما دربيفتد؟
نه، اينطور نيست. ما کاري نداريم اصلا! ما ضعيف ترين هستيم.

اختيار داريد. ولي جدا تا حالا شده از کوره در برويد؟!
چطوري مثلا؟

خيلي عصباني بشويد...
نه! نشده است.

سالم جابر ترسناک تر است يا سوسک؟
هر دو تايش! جابر سالم صورتش ترسناک است! نمي دانم از بچگي اين جوري بوده يا بقول کورش شرط بندي کرده از

بالاي آسمان افتاده! فکش کمي کج است !

جابر سالم است يا سالم جابر؟
جابر سالم سالم ! بلغاري الاصل است. ماهيانه پول مي گيرد و در قبال کسب مدالش هم صدهزار دلار به غير از ماهيانه

اش مي گيرد. به اسم جابر سالم سالم به او پاسپورت دادند. به او هم پيشنهاد داده بودند، مثل من که ترکيه بهم پيشنهاد داد.

تا حالا شده از چيزي بترسيد؟
بله، چرا نترسيم؟ از وزنه مي ترسيم. از خدا مي ترسيم. از زنها مي ترسيم.

زن ذليل هستيد؟
بله!

از سوسک؟
نه!

وزنه برداري سخت تر است يا حکومت داري؟
بستگي دارد. حکومت داري کاري سياسي است و يک کشور را بايد بچرخاني، فکر کنم سخت تر است. همه کشور در دست

حکومت دار است . سخت است . وزنه برداري سخت است ولي در يک رشته است. حکومت داري شاخه هاي مختلف دارد.

وزنه برداري سخت تر است يا روزنامه نگاري؟
هر دو تايش سخت تر است. کار شما فقط نوشتن است.

خيلي سخت است!
ولي کار ما صبح و بعد از ظهر تمرين است و دستهامان پينه مي بندد.

دستهاي ما هم پينه مي بندد از بس مي نويسيم! تازه چشمهايمان هم در مي آيد.
درست است ولي اگر دوست داشته باشيد، يکي دو روز هم نمي نويسيد. اما ما بايد براي مسابقات جهاني و المپيک تمرين را

ول نکنيم، وگرنه رکوردهامان پايين مي آيد. چون وزنه برداري رشته رکوردي است. اگر مرتب تمرين نکني درصد رکورد

پايين مي آيد.

وزنه برداري سخت تر است يا جواب دادن به نامه هاي مردم؟
بازهم هر دو تايش! نامه خيلي مي آيد. از تربيت بدني، فدراسيون، دانشگاه آزاد و...

چه نامه هايي مي آيد؟
بعضي از مردم مشکل دارند...

مشکل مالي؟
بيشتر مالي است.

تقاضاي پول مي کنند؟
بله، 95% همين است. بعضي دخترشان جهيزيه مي خواهد...

همه نامه ها را باز مي کنيد؟
بله، يک سال هم نگه مي داريم.

شده اقدامي هم بکنيد؟
بله، حالا ننويسيد...

وزنه برداري سخت تر است يا کوه کندن؟
فرهاد بود يا شيرين بود کوه کند؟! درباره عشقش بود. خب وزنه برداري هم عشق است. عشق به مردم.

فرهاد قهرمان تر بود يا رستم؟
رستم.

فرهاد هم خيلي سختي کشيد!
اون توي يک بخش بوده. حالا کوه کنده!! رستم پهلوان بوده است.

شده جايي برويد کسي شما را نشناسد؟
پيش مي آيد، ولي يکهو مي بينند. توي ماشين باشيم يکهو مي بينند از پشت مي زنند ، تصادف مي شود.

اگر برويد در خياباني شلوغ، هيچ کس شما را نشناسد چه مي کنيد؟
خيلي خوبه اين جوري!

چي کار مي کنيد؟
راحت هستم. قدم مي زنم.

فرياد نمي زنيد؟
نه، آنوقت همه برمي گردند مي آيند پيش ما !

تا حالا شده کاري را بخواهيد انجام دهيد، پارتي بازي نکنند برايتان؟
پارتي بازي نمي کنيم زياد. ولي از مردم گرفته تا مسوولان همه لطف مي کنند.

پارتي بازي مي کنند برايتان ديگر.
نه!

مثلا افسر ها هيچ وقت جريمه تان نمي کنند.
خب من همه اش در تمرين هستم و خيابان زياد نمي روم. جريمه نکرده اند تا حالا.

خب مي گويم که!
يعني خلاف نکرده ام که جريمه بشوم.

در صف نان هيچ وقت ايستاده ايد؟
بله، از دوران بچگي زياد نان مي گرفتم براي خانه مان.

بعد از قهرماني چطور؟
نه.

غير از وزنه برداري ديگر چه مي کنيد؟
کارمند سازمان هستم و شرکت بيمه دارم.

خودتان تاسيس کرده ايد؟
بله.

اهل مطالعه هم هستيد؟
روزنامه و كتاب دوست دارم اما متاسفانه وقت نمي شود و تمرين ها اجازه نمي دهد. بيشتر كتابهاي درسي ام را مي خوانم.

درس مي خوانيد؟
بله كارشناسي تربيت بدني مي خوانم دانشگاه آزاد.

تهران؟
اردبيل.

ساكن اردبيل هستيد؟
نه، خودم ساكن تهرانم اما مادرم اينها اردبيل هستند.

براي قدرتمند بودن بايد چه كار كرد؟
بايد تمرين مرتب كرد.

بامزه ترين خاطره ورزشي تان تا اينجاي کار چه بوده است؟
كسب مدال المپيك در22 سالگي در سيدني که دو حريفم چن مريكين و روني بلر که در 18-17 سالگي عكس هايشان را به

ديوار مي زدم و دارنده دو مدال المپيك و قهرمان جهان بودند، آنجا كنارم ايستاده بودند.

آن زمان چه حسي داشتيد؟
خيلي خوشحال بودم . واقعا تمرينهاي زيادي كرده بودم. لطف خدا باعث شد كه بتوانم دو حريفم را بگيرم.

چرا اين قدر مدال طلا مي بريد؟
اول لطف خداوند و دوم تمرينات خودم است. واقعا گرفتن مدال طلا سخت است. حالا مردم مي گويند بايد طلا بگيري ولي

خيلي سخت است و نبايد خداي نكرده آسيب ببيني . رشته سنگيني است و با وزنه سر و كار داري. روزي 40-30 تن

وزنه بلند مي كني، صبح و بعد از ظهر. بايد تمريناتت را درست انجام دهي كه ركوردت خوب باشد.

آمار مدال هاتان را بدهيد!
6 تا طلاي جهاني دارم. دو تا المپيك و يك برنز جهاني. يعني 8 مدال جهاني.

من فكر مي كردم در هر چه مسابقه شركت كرده ايد طلا برده ايد.
بيست سالم بود در جوانان بودم، بزرگسالان برنز گرفتم ولي ركورد يك ضرب جهان را زدم. چون وزنه برداري مدال

گرفتن مجموعش مهم است در يك كشور.

مدال هاتان را چه كرده ايد؟
خانه است. اسمش طلاست، طلا نيستند!

اتفاق بامزه اين دو المپيكي كه رفته ايد را بگوييد.
چيزي نبوده.

در يونان واكنش يوناني ها چه بود؟
يوناني ها دو- سه هفته قبل از مسابقه تمام بليت هاي وزن من را خريده بودند و تمام شده بود. همه آنجا من را مي شناختند.

در دهكده المپيك در ورزشگاه معروفش همه مي آمدتد با من عكس مي گرفتند.

پوز هركول شان را زده بوديد؟
بله!

ايراني هم در سالن بود ؟
بله.

چه مي كردند؟
من هر كشور خارجي كه رفته ام ايراني ها آمده اند و جا دارد از آنها تشكر كنم. دورترين جا دومينيكن بود كه آنچا هم

ايراني بود. 15-10 خانواده بودند اما به اندازه 40-30 هزار نفر سر و صدا و تشويق مي كردند.

بعد از اتمام بازي كار خاص بانمکي براي شما نكردند؟
همه اش لطف مي كنند.

براي تفريح يا استراحت كجا مي رويد؟
دوست داريم براي استراحت برويم اما نمي شود. اردوهامان شمال است ، مي رويم آنجا. يا مثلا موقع هايي بلغارستان مي

رفتيم هم براي ريكاوري و فيزيوتراپي بدنمان و هم با خانواده مي رفتيم آنچا.

يك جمله خطاب به هواداران تان بگوييد الان.
دوستتان دارم. به همه مردم ايران مي گويم.

فوتباليست مورد علاقه تان كيست؟
همه شان را دوست دارم.

بيشتر از همه؟
علي دايي.

خواننده مورد علاقه ؟
محمد اصفهاني، افتخاري، حبيبيان، عصار و يكي ديگر كه يادم رفته است!

شاعر ؟
شعر زياد نمي خوانم.

كتاب ؟
پزشك فرعون، سينوهه آخرين كتابي است كه خوانده ام.

بهترين فيلم؟
اخراجي ها را تازه ديدم.

بهترين سريال؟
زياد است ماشاءالله! فرصت كنم، تلويزيون مي بينم.

تيم مورد علاقه؟
ملي.

سياستمدار؟
همه كساني كه به ايران خدمت مي كنند و باعث پيشرفت كشورمان مي شوند که برايشان آرزوي موفقيت دارم.

اگر قبل از بازي سردرد بگيريد، نمي توانيد استامينوفن بخوريد؟
نه، دوپينگ محسوب مي شود، 24 ساعت قبل از بازي. قهوه هم 8-7 ليوان خوردنش، كافيين نمي شود خورد.

نفس نبايد كشيد از 24 ساعت قبل؟
نه ديگر! خدا نكند پيش بيايد. يك ورزشكار بايد علمي تر برخورد كند.

تا كي مي خواهيد ركورد بزنيد همينطوري؟
ما كه دوست داريم ركورد بزنيم ولي خب واقعا خيلي سخت است. الان 8-7 سال است رکورد داريم و هيچ سالي استراحت

نكرديم. فعلا امسال برنامه ريزي جهاني تايلند است و سال ديگر هم المپيك 2008 پكن كه ان شاءالله بتوانيم موفق باشيم.

ايشالا. چگونه در مقابل شايعاتي كه پيرامونتان درست مي شود مقاومت مي كنيد؟
همان جوكهايي كه مي گويند؟

حاشيه ها، حرف ها و حديث ها...
مي گويند ديگر. مردم ايران ماشالا شادند. جوك زياد مي گويند! شايعه درست مي كنند، هر كي به نفع خودش! اما من مشكلي

ندارم با آن.

مي گويند نصف يك جزيره در ايران به نام شماست.
آخر ايران كه جزيره ندارد! يك كيش است كه مال دولت است.

مال شما نيست؟
نه!

مي گويند شما مادي هستيد.
همه مي گويند، اما من اگر مادي بودم كه الان 8 ميليارد تومان پول گرفته بودم.

چرا نرفتيد و نگرفتيد؟
به خاطر همين مردم كه حالا مي گويند پولكي هستم! ده ميليون دلار بود كه ماهيانه هم حدود 20 ميليون مي دادند، حالا

ماشين و خانه هم بود، دو سال. جهاني 2003 كانادا و 2004 آتن المپيك الان تمام شد!

پشيمان نشديد؟
نه ديگر، نشديم حالا فعلا.

اگر قبول كرده بوديد الان كجا بوديد و چه مي كرديد؟
همين جا بودم. داشتم با شما مصاحبه مي كردم ! ورزش همينطور است ديگر. در همه كشورها هست. از كشورهاي ديگر

مي روند آنجا. همه جا هم هست. در كشورهايي كه خودشان هم قهرمان المپيك دارند. اما در كشور ما متاسفانه اين طوري

نيست.

عطر بيژن هم شايعه بود؟
نه، پيشنهاد دادند اما من نرفتم.

واتا؟
در واتا من سهم دارم.

اصلا اين ورزش را كي شروع كرديد؟
از سال 72، 14 سالگي.

چرا وزنه برداري را انتخاب کرديد؟
سالن وزنه برداري نزديك دبيرستانمان بود. از آنجا رد مي شديم. سر و صدا بود، مي رفتيم مي نشستيم. بعد آموزشگاه

استان بود كه آنجا ثبت نام كرديم و ...

اگر سالن كاراته نزديك دبيرستانتان بود الان كاراته باز بوديد؟
اتفاقا كاراته هم بود، جودو هم بود. ولي من ديگر رفتم وزنه برداري.

تا حالا شده شكست هم بخوريد؟
در حد اينكه ركورد زده ام افتاده. بيشتر از ركوردهاي من نزده اند. الان ركورد دنيا 213 كيلوست كه دست من است و

5/263 است كه آنهم دست من است. مجموعا 5/472 است كه هفت سال است دست من است و هيچ کس نزده است.

هيچ قهرماني تا حالا در دنيا نبوده كه اين طوري چند سال متمادي ركورد بزند؟
نه فقط من هستم. سه بار اين وزن را زده ام. در دنيا تا حالا كسي اين طوري نبوده است.

چطوري شما را جعل كردند؟ شما که خيلي مشخص هستيد.
آن كلاهبرداره؟

بله.
نگفته بود من رضازاده هستم. فاميليش واقعا رضازاده بوده است. گفته برادر ناتني اش هستم و مردم لطف دارند و

كلاهبرداري مي كرده .

شبيه تان بوده؟
نه شبيه نبوده. چاق بوده ولي شبيه نه. زياد ورزشكار هم نبود. گرفتنش. جريمه شده و هفت سال حبس بهش دادند. من از

طريق روزنامه شما به تمام مردم مي گويم که اين مسايل را باور نکنند و حواسشان باشد. خيلي ها مي خواهند سوءاستفاده

کنند، مردم مواظب باشند.

فکر مي کنيد چرا اين روزها اين قدر تعداد افرادي که با اعتبار ديگران بازي مي کنند زياد شده است؟
مردم به افرادي که محبوبشان هستند اعتماد دارند، اينها سوءاستفاده مي کنند.

حس تان از اينکه فردي به اسم شما 650 ميليون تومان کلاهبرداري کرده چيست؟
خوب است ديگر! در عرض 3-2 ماه اين قدر برده! ولي ما المپيک مي رويم همه اش 100 ميليون مي بريم! ولي عاقبت

ندارد ديگر. الان در زندان است تا هفت سال و 800-700 ميليون هم جريمه اش کرده اند.

شما درآمدتان خوب است؟
نسبت به ورزشکارهاي کشورهاي ديگر که دو طلاي المپيک و چند مدال جهاني مي برند نه.

فوتباليست ها هم از شما بيشتر مي گيرند تازه.
بله، ماشاءالله هر قراردادي 400-300 تا مي گيرند اما ما باشگاهي باشد 40-30 ميليون. الان هم که فعلا دو – سه سال

است از باشگاهي خبري نيست. فدراسيون قبلي کمي کم کاري کرد در باشگاه ها.

اگر الان آن کلاهبرداره را ببينيد بهش چه مي گوييد؟
هيچي نمي گوييم.

ازش متنفريد؟
نه، بايد اين کار را نکند. عاقبت ندارد.

نمي زنيدش؟
نه، ما چي کار داريم.

آرزويي داريد که برآورده نشده باشد؟
آرزوي ورزشي ام کسب طلاي سوم المپيک است. چون طلاي المپيک خيلي مهم است. غير ورزشي هم آرزوي سلامتي

خودم، خانواده ام ، مردم و شما را دارم.

رکورد بعدي تان چند کيلويي است؟
نمي دانم. تمرين مي کنيم که طلا بگيريم. خدا بايد بخواهد.

قول داده بوديد 500 تا باشد!
من قول نداده بودم. 500 کيلو که مي گويند، يک مجله اي بود که ماهيانه فدراسيون جهاني منتشر مي کند. کارشناس هاي

ورزشي کشورهاي مختلف گفته بودند رضازاده توانش را دارد که 500 کيلو در مجموع بزند. ما هم تلاشمان را مي کنيم ،

اما فعلا که نتوانسته ايم بزنيم!

ايشالا مي زنيد. اسطوره هاي کودکي تان کي ها بودند؟
در فوق سنگين چن مريکين و روني ولر بودند. پهلوان کشور خودمان تختي بود. ولي در وزنه برداري همين دو نفر بودند

که در المپيک سيدني گرفتمشان.

رييس سازمان ميراث فرهنگي گفته است: رضازاده جاذبه گردشگري است. نظرتان درباره اش چيست؟
خوب است ديگر! از کشورهاي مختلف مي آيند. خوب است بيايند. در مسابقات جهاني هم همه علاقمندان از کشورهاي

مختلف مي آيند.

لحظه اي که وزنه را بالاي سرتان مي بريد به چي فکر مي کنيد؟
به هيچي. فقط تمرکز مي کنم که وزنه را بزنم و داور چراغ را بزند و تمام شود.

چند کيلو هستيد؟
الان 160 کيلو.

زياد نداريد؟
نه، زياد ندارم. فوق سنگين هستم و 9-8 سال زحمت کشيده ام که وزنم بالا آمده، با تمرين زياد نه اينکه پرخوري کنيم بالا

بيايد.

با تمرين وزنتان زياد مي شود؟
بله، بايد کالري زياد استفاده کرد و وزن بالا مي رود.

در مواقع خاص چه جوري آرام مي شويد؟
من هميشه آرام و کم حرف هستم. هم سر تمرين، هم جاهاي ديگر.

مهمترين کاري که تا الان انجام داديد چه بوده است؟
همان رکوردهاي دنيا و مدال المپيک.

اگر مملکت را يک روز دست شما بدهند چه مي کنيد؟
يک روزه نمي شود کاري کرد!

تا حالا در صحبتهايتان تپق زده ايد؟
بله، پيش مي آيد. يک بار در مصاحبه تلويزيوني مستقيم در المپيک آتن گفتم آقاي عادل حداد!

اگر بخواهيد يکي از مشکلات مردم را حل کنيد، کدام را حل مي کنيد؟
مشکلات مالي جوانان را.

به نظر شما بانمک ترين آدم دنيا کيست؟
مستر بين.

بانمک ترين ورزشکار؟
اگر بگويم شايد بدشان بيايد. نمي دانم!

اگر ورزش کشور را دستتان بدهند برايش چه مي کنيد ؟
يک روزه؟!

نه، کلا!
برنامه ريزي مي کنم. درد و مشکلات ورزش کشور را چون با آن اين سالها در گير بوده ام مي دانم. برنامه ريزي مفصل

مي کنم.

سخت ترين شغل دنيا چيست؟
نمي دانم، بهش فکر نکرده ام.

چه احساسي داريد از اينکه سنگين وزن هستيد؟
همين که فوق سنگين دسته اي است که در دنيا مطرح است و آن شعار قويترين که در المپيک است، يعني در کل دنيا آن را

مي شناسند برايم مهم است.

اگر دشمن تان را بدهند دستتان چه کارش مي کنيد؟
نازش مي کنم!

بدترين و بهترين آدم دنيا کيست؟
نمي دانم.

تا به حال کتک کاري کرده ايد؟
در 14-13 سالگي دعوا مي کردم.

همه را مي زديد؟
نه، کتک هم مي خوردم.

دوست داريد چه لقبي روي شما بگذارند؟
قهرمان ملي.

نمي ترسيد از روزي که ستاره شهرتتان افول کند؟
ديگر ما زحمت مان را کشيده ايم و دوران قهرماني مقطعي است. بعد از آن مي شود براي مملکتمان زحمت کشيد.

چه زحمتي؟
مثلا کار مديريتي، مربيگري و براي جوانها و کشورمان کار کنيم.

چرا لباس دو بندتان را فروختيد؟
آن موقع براي زلزله بم بود. يک ايراني مقيم لندن آن را 40000 دلار خريدند. براي کودکان بي سرپرست بم صرفش کردم

که توسط بهزيستي انجام شد.

چيز ديگري از افتخاراتتان را نفروخته ايد؟
نه، فقط همان دو بند را که من خودم در بم بودم که آن ايراني آن را از طريق شبکه يک خريد.

به خانم تان در کارهاي خانه کمک مي کنيد؟
کم و بيش.

واقعا؟
کم و بيش يعني کم!

فقط وزنه هاي سنگين را بلند مي کنيد ؟
بله.

خانم انوشه انصاري - اولين خانمي که به فضا رفت - جايي در خاطراتش نوشته بود که وقتي بچه بودم به ماه نگاه مي

کردم و دوست داشتم فضانورد بشوم. شما در کودکي به چي نگاه مي کرديد؟
من به چيزي نگاه نمي کردم. فقط صداي وزنه ها را وقتي از جلو سالن رد مي شدم مي شنيدم و اين باعث شد جذب اين

رشته بشوم.

دوست داريد رييس جمهور بشويد؟
فعلا نه.

يعني در آينده بله؟
نه فعلا در کار ورزش هستم، نه سياست.

آخرين جوکي که شنيده ايد چي بوده؟
نمي دانم آخر!

برايتان جوک اس ام اس مي شود ؟
نه.

آدم درباره شما بر عکسش را فکر مي کند.
زياد برايم اس ام اس نمي زنند.

خودتان هم نمي زنيد؟
نه.
مرسي.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 5:0 PM توسط علی |